از روزمرگی‌ها: دوگانه‌یِ اشتیاق/ امتناع.

(1) آزمون پیش‌کارورزی را در کمال ناباوری و با سرافکندگیِ تمام، به سلامت پشتِ سر گذاشتم. اما ای کاش همان شش ماه را عقب افتاده بودم. حجمِ کتاب‌هایی که می‌توانستم در این شش ماه بخوانم، مشتاقانه، دیوانه‌ام می‌کرد. البته که تجربه‌یِ عملی‌ِ همه‌مان خوب نشان‌داده است که تو اگر بخوان باشی، در بیابان هم می‌خوانی، اما این بی‌دغدغه بودن، این عدم التزام به جنگیدن برایِ بقا در یک محیطِ مسموم …

مطالعه بیشتر »

آنچه متبادر می‌شود: یک خطِ معترضه!

پیش‌نوشت: به قدری ذهنم بهم ریخته است که نمی‌دانم این حرف‌ها، پاراگراف‌ها و جملاتِ معترضه، تا چه حد باهم تناسب دارند. گاهی خودم از خواندن آنچه نوشته‌ام به گریه می‌افتم اما چه کنم که این‌ها، منم! و چه منِ مضحکی! آزمون پیش‌کارورزی را هم دادیم! قبول شدم؟ نمی‌دانم. از همان خردسالی ابدا به نتایج اهمیتی نمی‌دادم. این را نه بر اساس یک آزمون یا یک مشاهده‌یِ منفرد در انبوهی از …

مطالعه بیشتر »

اضمحلال.

من پزشکم؟ نمی‌دانم. بستگی دارد از دید چه کسی به آن نگاه کنیم. مثلا مادرِ بی‌چاره‌یِ من که مجبور است آن خود زاییده را تحمل کند، معتقد است من از بدو تولد و آن موقع‌هایی که هنوز تکنولوژی و بورژوازی، مای‌بی‌بی را به قشرِ ضعیف جامعه نقبولانده بود، پزشک بوده‌ام. حتی چندتایی روایت هم داریم (دو صد البته که از دایی و عموهایم) که نعوذ‌بالله مثلِ حضرتِ عیسی (ع) به …

مطالعه بیشتر »

از روزمرگی‌ها: یک آهِ بلند.

(1) مدام چند خطی برای انتشار در اینجا می‌نویسم ولی باز پشیمان می‌شوم و همه را پاک می‌کنم. حس می‌کنم بعد از وقایعِ مربوط به توییتر و پخش شدن بخش زیادی از صحبت‌هایم راجع به این و آن در گوشه و کنار دانشکده، یک جور خودسانسوری یقه‌ام را چسبیده و قرار نیست به این راحتی‌ها رهایش کند. البته شاید بهتر هم باشد. به هر حال نوشتن از هر چیزی به …

مطالعه بیشتر »

برایِ تو که بی‌نظیری.

و تو از کدامین ستاره بر زمین پا نهاده‌ای که شکوهِ چشمانت این چنین دین و ایمانم را مدفون کرده است. تو ای خورشیدِ تابناکِ زندگانیِ بی‌روحم؛ تو این هماره زیبا، هماره عاشق. و داشتنت، حسِ دل‌انگیزی است که در هیچ کجایِ جهان یافت‌می‌نشود، چونان که شهریار در وصفت می‌سراید: شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود | عقلی درید پرده که دیوانه تو بود خم فلک که چون مه …

مطالعه بیشتر »

و چقدر این روزها دارد به‌مان خوش نمی‌گذرد.

صاف توی چشم‌هایم زل می‌زند: می‌خواهم پزشک شوم! در پسِ ذهنم، صدایی بلند، فریاد می‌زند: آخر تو از پزشک شدن چه می‌دانی بچه! اما در نطفه خفه می‌شود. دلم نمی‌آید برقِ نگاهش و شوقِ زایدالوصفش از تصورِ زیبایی‌هایِ آینده را برای‌ش به گند بکشم. خودم را می‌بینم. نه به معنایِ واقعی کلمه؛ اما تا حدی شبیه! شاید نه به من، اما به خیلِ عظیمِ هم‌قطارانی که یا در زیرِ خاک …

مطالعه بیشتر »

بدیهیات.

همیشه می‌دانستم که آدمی، در بزنگاهِ حیات است که دوستانش را از دشمنانش می‌شناسد. تازه، نه همه‌یِ آن‌ها را و بعد می‌رود تا بزنگاهِ بعدی و دوراهی‌هایِ صعب‌العبوری که به ناچار، پرده از چهره‌یِ حقیقیِ افراد برمی‌دارد و گاه تعفن و گاه زیباییِ چشم‌نوازِ شخصیتِ یک انسان، طنین انداز می‌شود. از این مقدمه‌یِ نادوست‌داشتنی که بگذریم، وقایع یک هفته‌یِ اخیر بر سر چیدن روتیشنِ جدید و تمامیِ اتفاق‌ها و صحبت‌هایی …

مطالعه بیشتر »

(21) در بابِ دوستان

اگر نگویم همیشه، اما لااقل در بخش گسترده‌ای از زندگی‌ام، هیچ‌گاه حتی به خاطرم خطور هم نکرد که زمانی می‌رسد که دغدغه زندگی‌ام، نداشتنِ دوستانی باشد که بتوانم رویِ آن‌ها حساب کنم. لااقل تا زمانی که در دبیرستان، خوش‌خوشانمان بود و بعد در آن چند ترمِ اول دانشکده که هنوز همان روحیه‌یِ خوش‌خوشانی و اعتماد به هرکسی و هرچیزی را از دست نداده بودم، همیشه، دوستی بود که ساعات تنهایی …

مطالعه بیشتر »

جورِ مطلوبِ دیگری.

آدم، وقتی بعد از عمری، پا به محیطی می‌گذارد که بخشِ بزرگی از خاطراتِ گذشته‌اش را درآن‌جا برایِ همیشه پشتِ سر گذاشته است- که این طبیعتِ زیستِ آدمی و برون‌رفت از انسدادِ حیات است- طوری احساسِ غربت می‌کند که انگار تمامِ آدم‌ها، با طعن به او می‌نگرند. این حسِ غریب، مثلِ رجعتِ مهاجری به سرزمینِ مادری‌اش، پس از بیست و اندی سال است با یک حسِ مبهم و مداوم که …

مطالعه بیشتر »

از آنچه اتفاق می‌افتد.

از آخرین باری که جرعه‌ای چای در خلوتِ خود نوشیده‌ام، از آن‌هایی که در 15-16سالگی‌هایم، مدام، با هرگلی که تیم محبوبم دریافت می‌کرد، سرمی‌کشیدم، خیلی خیلی می‌گذرد. دیگر طعمِ تلخِ نکبت‌بارِ چایِ جوشیده در لابه‌لایِ مشتی لعابِ بی‌خاصیت داشت از خاطرم می‌رفت. جالب آنکه، خاطراتم در پستویِ ذهن، سرنوشتی مشابه دارند. برخی به تلخیِ روزگار و برخی، به شیرینیِ گذرِ زمان؛ اما همه در تکاپو برای فرار از چنگالِ سختِ …

مطالعه بیشتر »