توضیح عکس: بودن در روستا، از این چیزها هم دارد. برای خودش یک جور دهگردشی است؛ یا شاید بیابانگردشی.
دو سال پیش که در بحبوحهی آزمون دستیاری و به سرانجام رساندن پایاننامهام بودم -دو مهمی که درنهایت هیچکدام به سرانجام دلانگیزی نرسید- گفت و گوی کوتاهی در کلینیک نورولوژی درمانگاه امام رضا با استاد مشاورم داشتم که حالا و بعد از گذراندن قریب به یک سال از دورهی طرح اجباری، بیشتر از تمام روزهایی که در پس ذهن، به آن حرفهای استاد فکر میکردم، آن را درک میکنم.
گفت و گو ساده بود؛ کار کردن در یک ستینگ حقیقی در شلوغترین بیمارستانهای استان و یا در یک درمانگاه روستایی در بیابانی بیآب و علف که یک زمستان سخت و برفی چند سانتیمتری، راه مواصلاتی به بیمارستان را مسدود میکند، بینشی به تو میدهد که با ساعتها کار کردن در اورژانس بیمارستانهای آموزشی به دستش نمیآوری.
نه اینکه لزوما هرچه محرومتر، پر بارتر؛ که این محرومیت مصادف است با انواع و اقسام خطاهای تشخیصی و عدم دسترسی به امکانات درمانی اولیه اما، در دلش، تجربهی دلانگیزی است که در کنار تمام سختیهایی که شاید تحملکردنشان برای هرکسی تحملپذیر نباشد، چیزهایی به تو میدهد که در جای دیگری یافتمینشود.
اینکه بدانی بیماری که امروز یک نسخهی ساده سرماخوردگیاش چیزی حدود نیممیلیون تومان وجه رایج و بیارزش ممکلت برایش آب میخورد، حتی هزینه ویزیت دولتی ناچیز تو را هم ندارد که به اندازهی یک پفک -که انگار نماد کالای بیارزش اما گران در این ممکلت است- هم نیست، چه تاثیری در نگرش تو دارد.
یا فاصلهی دو ساعتهی بیماران تصادفیت که هر آن ممکن است ناپایدار شده و از دست بروند، چه قدر به تجربهی مرگ و زندگی نزدیک است.
اینکه درک کنی حضور یک آمبولانس بیست سالهی درب و داغان چه نعمتی برای مردمانی است که چه ضعیف و چه غنیشان، به آن محتاجند، چه تجربهی عجیبی است.
یا بیماری که به خاطر یک رنال کولیک شایع، دو ساعت در جادههای خاکی سوار بر متورسیکلت مچالهای، چجور خودش را به تو رسانده تا شاید ذرهای از رنجش بکاهی، چه فرصت و چه مسئولیت بزرگیست.
مخلص کلام، بودن در این دشت بیآب و علف، در این روزهایی که هر کسی از بودن در اینجا فراری است، تجربهی دلانگیز اما سختی بود که هرچند ناخواسته و در پس حوادث عجیب و غریب روزهای زندگی رقم خورد، اما شاید شاید ارزشش را داشت.
و این حکایت همچنان باقیست…
