شب امتحان اطفال است. در سالن مطالعهی دانشکده، پشت یکی از آن میزهای دوستداشتنی قهوهایرنگِ بزرگ نشستهایم! اسباب شبزندهداریاش را به همراه مقداری قسبک و انجیر خشک، سر میز میآورد! از سر شب تا حالا، نگذاشتهام یک کلمه با تمرکز، درست و حسابی درس بخواند! هرچند از آن دست از آدمهایی است که چندان میلی به ارتباط با بقیه ندارد اما من هرجور که شده باشد سعی میکنم سر صحبت {ادامه...}
نویسنده: admin
چند وقت پیش کتابی خواندم از ویل دورانت در باب معنای زندگی! آدمی که خود عمرش را در نوشتن یک تاریخ صرف کرده است، حالا به صرافت میافتد که گنج آدمهای بزرگ در کجا پنهان شده است؟ چه چیزی به آنها برای ادامهی زندگیشان امید میدهد؟ چه چیزی تسلیبخش روزهای سخت زندگیشان است و در نهایت، ایمانشان در چه چیزی نهفته است؟ دیدگاههای متفاوتی از آدمهایی گوناگون از اقصا نقاط {ادامه...}
پیشنوشت: این متن خطاب به خودم نوشته شده است! صادقانه، بیپرده و رک و راست! بیآنکه کوچکترین منظوری در پشت هیچ یک از کلمات آن وجود داشته باشد. داشتم به این فکر میکردم که وقتش است که دیگر چیزی بنویسم و چه چیزی دم دستتر از آنچه در این یک هفته گذشته است؟ ابتدا، خواستم در نکوهش آدمها بنویسم! بعد خواستم که قدری مراعات کنم و از دریچهی دیگری به {ادامه...}
پیشنوشت: آنچه در پی خواهد آمد، درد و دلی است با همهی روزهایی که خوب نگذشتند! خواب خوبی بود! یعنی از آن خوابهایی که دوست داری تا انتهای عالم ادامه پیدا کنند! از آن خوابهایی که میدانی، در بیداریِ پس از آن، چیزی انتظارت را نمیکشد! اما، دریغ، که این خواب، خوابِ خرگوشی است که چونان کبک، سرش را در برفِ استخوانسوزِ این روزهایِ میهنم فرو برده است تا مبادا {ادامه...}
نامش، با مسماتر از چیزی است که فکرش را میکردم! خشک بودنش، ابدا ربطی به رطوبت هوایش ندارد! بحث، همان قصهی تلخ و تکراری زندگی است! مسیری پر پیج و خم در میانهی شهری پر از انسانهایی بیدر و پیکر که هر روز، بیتوجه به نگاهت، از کنار تو میگذرند؛ گاه زبالههایشان را نثارت میکنند و اگر چشم تو را دور ببینند، حتی، گاهی، بخشی از وجودت را تصرف خواهند {ادامه...}
گاهی، خیلی اتفاقی با چیزهایی برخورد میکنی که یک دنیا ارزش دارند! مثل یک شعر قدیمی؛ مثل یک صدای گرم؛ مثل یک حس زیبا در عمیقترین روزهای زندگی! چَشیای ناز ِمَسْتُشْ ، وَ یَه غَمْزَه خارُم اُشکُ بَخدا که هِسکَه نادِین، چه وَ روزگارُم اُشکُ گَپیای دِلنِشینُش ، وَ خَشی چُن بَرُن دِن وَ لِطافتِ کَلومُش، هَمَه آیه بارُم اُشکُ مُ اُمیدُم از خدا دِن ، که مُگِی خداش بِبِنِم {ادامه...}
تمام شناخت من و بقیهی آدمهایی که سر کلاس بودند، محدود بود به اسمی که حتی متفاوت از آب در آمد! او، آدمی خشک، شوخ، با ریشی منظم، به دور از رسمیت شناختهشدهی یک استاد دانشگاه، با موهایی کمپشت و شخصیتی خاص بود! البته شاید واژهی خاص، واژهی چندان درستی برای توصیف او نباشد! مضحک، هنوز بیشتر برازندهی چنین منشی است! آدمی که شخصیت افراد را بر اساس جایگاه اجتماعیشان {ادامه...}
3652 روز و یه دنیا خاطره تو این ده سال، چند بار به خاطر فوتبال فریاد کشیدید؟ چند شب خوابتون نبرده و چقدر فشار خونتون با دریبلها و گلهای سرنوشت ساز تغییر کرده؟ فوتبال، تنها یک واژه نیست، تنها یک بازی کودکانه نیست! فوتبال یعنی زندگی؛ یعنی تمامِ تمامِ دنیای کوچکِ من؛ یعنی خوشحالی بیحد و حصر؛ یعنی زخمی که مرهمی ندارد! فوتبال، روحی است که مرا به زندگی امیدوار {ادامه...}
شنیدهاید قطعا! مثلی که میگوید: هیچ ماستفروشی نمیگوید ماست من ترش است! حکایت اوست! عقبهمان برمیگردد به هفت سال پیش! روزهای اول خیلی نمیشناختمش! هرچقدر پیشتر رفتیم، بیشتر با شخصیتش آشنا شدم؛ و این، توامان بود با انزجاری وصفناپذیر! هنوز، استعدادش را میستایم! اما، منشاش و آنگونه که خویشتن را در چشمهی بیگناهی میشوید، سبب آزار آدمی است! امروز، و پس از روزهای بسیاری که تعمدا از او فاصله گرفته {ادامه...}