پسرخاله سه سالهی من، عاشق موبایل است! باهوش، زیرک، بامزه و در عین حال به شدت رُک و صادق! داستان معروفش را هم شاید شنیده باشید: – علیرضا، منو دوست داری؟ + آره، عزیزم! – گوشیات کجاست؟ او، مانند ما به اصطلاح قدری بزرگترها، هنوز معنای دروغ گفتن را نمیداند! هنوز قدرت راست نگفتن و حتی گاهی، نگفتن را نمیداند! هنوز کارش جایی گیر نکرده است که مجبور باشد به {ادامه...}
نویسنده: admin
خدا خدا میکردم که نیایند! نمیشناختمشان! فقط میدانستم که صندلیهای 9 و 10 از ردیف سوم را رزرو کردهاند! خدا خدا میکردم نیایند؛ که جای بیشتری داشته باشم! کیفم را روی صندلی بغلی بگذارم و پاهایم جای بیشتری برای جولان دادن داشته باشند! اما آمدند! یک زوج جوان! کم کم، حرفهای بلند بلندشان، به گوشم رسید! کنجکاویام با پیبردن به حرفهی آنها بیشتر شد! پزشک بودن! دخترکی که اکسترن بود {ادامه...}
ورودم به سالن، با خوشآمد گویی عوامل کار، همراه بود با دروغهای کشدار من به مادرم راجع به خوب بودن همهچیز، تا اسباب نگرانی بهترین مادرِ دنیا نباشم! نشستن روی صندلیهای چوبی! کم کم، سالن پر میشود! کنار من، زوجی نشستهاند که از قضا، پزشکاند! کنجکاویام از این حد از تصادف، حسابی گل میکند! پسرک، قصد مهاجرت دارد و دخترک، دورهی اکسترنیاش را میگذراند! شروع میشود: … الکساندر: این حد {ادامه...}
… ماری حلقه را نگاه میکند و میخواند: The life’s joy lies in doing. لبلان «عمل، تنها شادی زندگیست.» این مرد، روزگارتان را سیاه میکند، ماری! ماری حرکتی میکند که معنایش اهمیت ندادن به موضوع است. لبلان با صدایی فروخورده دنبال حرفش را میگیرد: شما و من قدر زندگی را میشناسیم… این آخرین تجربهی ما بود، ماری… تو را خدا دیگر کلمه خوشبختی را به زبان هم {ادامه...}
بستههای زرد و مشکی را جوری در بغلم میگیرم که انگار دنیایم را! – ترمینال مدرس؟ + سکوی روبرو، ایستگاهِ کاوه! اینها تنها کلماتِ قابلِ تحملِ ایستگاهِ زندیهاند! – ایستگاه بعد، نمازی! و قطار؛ قطاری به سوی ناکجاآباد! مسیری که حتی تو را به دوری باطل هم نمیرساند! بی ابتدا، بی انتها! روزها بود که همهمهیِ ایستگاه نمازی را ندیده بودم! شبها، دیرتر از آخرین کلاغ، کوچ میکنم و روزها، {ادامه...}
چند وقت پیش بود که تصمیم گرفتم، هیچ نظری در وبلاگم را قبول نکنم! یعنی به دنبال این نباشم چه کسی میخواند، یا چه کسی، چه تفکری را در سر میپروراند! بنویسم، بدون توجه به اینکه هر کسی چه برداشتی از آنچه نوشتهام، دارد! (البته این را هم بگویم که هنوز هم به سختی، در جستجوی آدمهایی با افکار نو هستم! اما در قالبی زنده؛ نه در قالب تصنعی وبلاگ {ادامه...}
بدی زندگی در جمع، این است که همصحبت شدن با آدمها در دراز مدت، شانس اشتباه کردن آنها را بیش از پیش میکند! در واقع، هرچه بیشتر با گروهی وقت بگذرانی، با احتمال بیشتری از آنها زده خواهی شد! شناخت، همان چیزی است که تو را از آدمها فراری میدهد! شناختی که به زحمت و با هزینهی بسیاری بدست میآید! اما، پایهای میشود برای فاصله گرفتن از آدمها! اما همین {ادامه...}
بخاری قدیمی خانهی مادربزرگ، آنقدر شعلهاش سوزان است که مجبور میشوم به رختخواب پهن شده در میانه پذیرایی پناه ببرم! صدای کنتور گازی که دو هفته است یک نفس فریاد میکشد، نظم موزون سکوت پذیرایی مادر بزرگ را بهم زده است! جوری مینشینم که سایهام روی تکمههای بیچارهی زیر انگشتانم بیافتد! تا شاید از خوف سایهام، قدری با من راه بیایند! پذیرایی، خالیتر از همیشه، به من چشم دوخته است! {ادامه...}
در هر وبلاگ یا سایت شخصیای که پا بگذارید، با بخشی روبرو خواهید شد تحت عنوان «دربارهیِ من»! اما این «من»ِ تعریف شده در این عبارت کیست؟ منی است که ساختهام یا منی که تحت تاثیر شرایط گونه گون زندگی، به تدریج شکل و شمایلی متفاوتتر از هر آنچه در سر میپروراندهام به خود گرفته است! و غالبا از چه نوشتهاند؟ از هر آنچه غیر خودشان! از هر آنچه غیر {ادامه...}
وقتی با آدمهای جوان در پستهای مهم برخورد میکنم، معمولا اولین چیزی که به خاطرم میآید، تجربهی خوب کار کردن با عدهای مدیر جوان است که شور و انرژی جوانی آنها، ضامن اجرای برنامهها و اقدامات مقتضی سیستم بوده است. او هم یکی از آن مدیرهای جوانی بود که اتفاقا در جایگاهی مهم نشسته بود! طوری که در یک آن، کل سیستم را زیر سوال میبرد و به ریش همه {ادامه...}