برای من حیاط مدرسه استراحت بزرگی است بعد از کار؟ بچهها ناخنهایشان را تا آرنج جویدند و در سوت ناظم حکمتی نبود باد با تکه روزنامه چه میکند؟ گاهی دلم به اندازه غاری که آدمهایش به جای دیگری کوچ کردهاند میگیرد و تنهایی مثل مورچهای روی دستم راه میرود گاهی دلم گلی میشود که زنبوری در آن مرده است. – غلامرضا بروسان منبع {ادامه...}
نویسنده: admin
حدود یک هفته پیش، دوستی که البته من میشناسمش و او اطلاعی از من ندارد، پستی در وبلاگ شخصیاش راجع به انتخابات ریاست جمهوری سال نود و شش و انتخابش گفت! محتوای کلی وآنچه از آن دفاع میکرد، بسایر هوشمندانه انتخاب شده بود! دفاع از انتخابی که کرده بود، با توجیهاتی که میآورد، کاملا پذیرفتنی مینمود! اما اکنون، کاری به درست یا غلط بودن آن انتخاب ندارم؛ چرا که تخصصی {ادامه...}
وقتی عنوان «بازیها» را انخاب کردم، به یاد کتابی از اریک برن راجع به انواع بازیها در ارتباطات روزمره افتادم! اما این بار، واقعا میخواهم از یک بازی صحبت کنم! تفریحی مفرح که چند ساعتی، جمعی درهمنتنیده را دور هم جمع میکند! سوای از مسئلهی برد و باخت که در این بازی دائما زیر و رو میشود و هیچ گروهی از پیش باخته نیست، بازیِ «مافیا»، آنقدر نکته برای فراگرفتن {ادامه...}
دیشب، پایش افتاد و پای صحبت دو سه آدم با تجربه نشستیم! از آنهایی که شاید با عقیدههای خشک و منقبظشان مخالف باشم، اما تجربههایشان، ارزشمندتر از آناند که بخواهی به آنها گوش نسپاری! حرفش اما، مهم بودن بودن! اینکه آدمی در هر سنی که باشد، نیاز به تشویق و توجه دارد! از آن طفل یک ساله تازه راهافتاده بگیرید تا آن آدم شصتسالهی یکپا لبِ گور! هر که نمیخواهد {ادامه...}
غالبا، بیحوصله که میشوم، سری به نوشتههای دیگران میزنم تا چیزی، حال و هوا را عوض کند! این بار، در نوشتههای مهدی پورعلیا بود که به مطلبی برخوردم راجع به یک نویسنده ظاهرا مشهور! محتوای کلی این بود: هر روز بنویس، بی توجه به بازخوردها، هر روز، چیز مفیدی بنویس! این نظم، هفده سال است که همراه آقای نویسنده است و به نوعی، عادتی است که ارزشش را دارد! در {ادامه...}
نمیشناسماش! راستش را بخواهید، تنها چیزی که از او میدانم، همین چند دقیقه مصاحبهای است که در تلوزیون ملی پخش شده است و ممکن است کمی آغشته به اغراق باشد! اما آنچه که من را مجذوب کرد، حس صداقتی است که گفتگو با او به ادمی القا میکند! حرفهایش اما بینظیر است! هرچند بسیاراند آدمهایی که از این دست حرفهای زیبا بلغور کنند اما کم پیش میآید کسی به آنها {ادامه...}
بیتوتهی کوتاهیست جهان در فاصلهی گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی برمیآید و روز شرمساری جبرانناپذیریست. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی درخت، جهلِ معصیتبارِ نیاکان است و نسیم وسوسهییست نابکار. مهتاب پاییزی کفریست که جهان را میآلاید. چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر دریچهی نغز بر چشماندازِ عقوبتی میگشاید. عشق رطوبتِ چندشانگیزِ پلشتیست و آسمان سرپناهی تا به خاک {ادامه...}
به نام خدا . . . لحظات میگذرد و ما حواسمان نیست اتفاقاتی که در گذران زندگی برایمان میافتد، ذره ذره ذوقِ دلمان را کور میکند و این منِ امروزِ هر کدام از ما، که هیچ شباهتی به آدمِ پر از هیاهوی دیروز ندارد، ساخته و پروردهی روزهای سختیست که گذشته است گذشته است که نه، گذراندهایم به زحمت، به مشقت… به مرارت و محنت و رنج و درد و {ادامه...}
و دیگر جوان نمیشوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمیآیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو! چه نامرادی تلخی ! و دریغا ! چه تلخ تلخ فرو میریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش و دریغا چه عطشناک و پریشان پیر میشوم در بارش این گسترهی تشویش در خانهی خورشیدها و {ادامه...}
ابتدا، ویدیو زیر را با دقت، تماشا کنید! آدمهایش، لحظههایش و تمام دنیایش را! همیشه وقتی از ماجراجوییهایم، از لحظههای شیرین و تلخم در دوران بازیگریام در زمین، از تمام آن اتفاقات عجیب و غریب، برای کسی، قصه میگویم، در انتهای کلام با این سوال او مواجه میشوم: که چه؟ شاید همین یک دقیقه و اندی، خود تمامِ جواب تمامِ “که چه؟”های دنیا باشد! جوابی آکنده از انسانیت، غم، یکتایی {ادامه...}