صبحم را با آواز زیبای برخورد قطرات درشت باران به پنجرهی اتاق شروع میکنم. ناخودآگاه به یاد مادربزرگ میافتم. قول داده بودم امروز به خانهشان بروم و حالا بهانهی خوبی است برای کنسل کردن یک قرار. بلند میشوم، به زحمت خودم را از رختِخوابِ گرم و نرمم جدا میکنم. پنجره را باز میکنم و میگذارم آب به زندگیام جاری شود. انگار طوفان میآید. بعد تمام عاشقهای زمین که پشت پنجره {ادامه...}
نویسنده: admin
مقدمه تجربهها نخستین، سرنوشتسازاند. این را شاید بتوانیم پس از ازسرگذراندن بسیاری از اتفاقاتِ ریز و درشت، عمیقا درک کنیم. درکی که منجر به تفکر، پیرامون آن موضوع خواهد شد. درکی که به قول معروف، چشم ما را به روی حقیقت ماجرا باز خواهد کرد. نخستین تجربه، مانند فانوسی در تاریکی، راهنما و راهگشای ما به سمتی خواهد بود که غالبا، انتهای مشخصی ندارد اما قدمگذاشتن در آن، بهتر از {ادامه...}
روزهای زیادی از آخرین باری که با شخصی ناشناس، یا به قولی، هفت پشت غریبهای، همکلام شدهام، میگذرد. حتی در آن روزهایی هم که مجبور بودم ساعتهای متمادی در خانه بمانم و تمام ارتباطم با دنیای خارج به آخر هفتههایی محدود میشد که با دوستان به سوراخسمبههای شهر سرک میکشیدیم، بیشتر از این روزها، آدمها در حیاط زندگیام رفت و آمد داشتند. هرچند منکرِ عامدانه بودن بخشی از این اتفاقات {ادامه...}
دوست داری در آینده چه کاره بشوی؟ توی خواب همش برای هِلِیلِه که یک گوشهای آرام و دنج بود با صدای بلند گریه میکنم. دلم برای حرف زدن با غلام که به خاطر هلیله همش توی آمادهباش است تنگ شده، آقای نجفپور مهربان. توی دنیا چه شغلی است که خوابهای خراب آدم را خوب کند؟ برادم موالو میگوید: داداشی آرمیچر بزرگی هست که کرهی توپ جهان را میچرخاند. موالو بچهی {ادامه...}
دو روز است که مداوم، میبارد. رنگ خورشید را ندیدهام. مدام، از پشت پنجره، ضرب آهنگ زیبای قطرات باران را روی پشتبام همسایههایی که هیچوقت نخواهم شناخت، تماشا میکنم. انگار که منتظر کسی یا چیزی باشم. اما فقط، انگار. در اعماق وجودم، آگاهی عجیبی از پوچ بودن این انتظار میگوید. جایم را عوض میکنم. لپتاپ را از شارژ بیرون میآورم و قصد دارم آنقدر بنویسم تا همه چیز، خاموش شود. {ادامه...}
امروز، بعد ازینکه کلی در هجو زندگی و فکرهای خرچنگ قورباغهام درازگویی کردم، سری به وبلاگهایی زدم که عادت دارم چکشان کنم! در این میان، یک چیزی حسابی اذیتم میکرد: «چقدر ابتذال!» البته شاید از دید من؛ و یا شاید روی این عبارت به سمت خودم باشد! در واقع این عبارت، تنها چیزی بود که به خاطرم رسید و نمیدانم در این میان، این منم که دچار این ابتذال در {ادامه...}
پیشنوشت: هیچکدام از پنج بخش زیر، چیزی برای عرضه ندارند! صرفا قلمفرساییِ بیمحتوایی است در نکوهش خویش! شاید همین یک قطعه از م. نامجو، خود حدیث مفصلی باشد ازین مجمل! (1) این روزها دوباره دارم به مهاجرت فکر میکنم! هرچند، هیچوقت عمیقا بهدنبال کوچیدن نبودهام، اما این روزها، به طرز عجیبی دوباره دارم به رفتن از این مملکت فکر میکنم! حجم اتفاقات غیرمترقبهای که حتی در همین روزهای ابتدایی سال {ادامه...}
پینوشت: تو همین بیست و چهار ساعت گذشته، بارها و بارها چیزهایی نوشتهام و بعد همه را پاک کردهام! نمیدانم این وضع تا کی ادامه پیدا میکند اما عادت دارم به این چیزها! حرفهایی که در دقیقهی اول خاصیت انتشار دارند اما هرچه بیشتر روی کاغذ میآیند، بیشتر از قبل از آنها فرار میکنم و کمتر دوست دارم کسی جز خودم به آنها واقف باشد چرا که به شددت جنبهی {ادامه...}
چشمانم دو دو میزند! صدای بخاری، سکوت فضا را برایم به موسیقی ناهمگونی از بدبیاری و تلخی مبدل میسازد! این کیبورد لعنتی، آنقدر بالاست که شانههایم را به در میآورد! میخواهم جایم را عوض کنم! . . . جای جدیدم، حس حالی دیگر دارد! همین چند دقیقهپیش، مشتی مهمان برایمان امده است! من، اما، جدا افتاده از جمع، در مسکنی دیگر به سر میبرم! دور و برم، پر است از {ادامه...}