نامهی شمارهی بیست و سه: به آن هستهیِ آلوسیاهِ بیمعرفت! آلوسیاهِ بیمعرفت، سلام؛ اگر برایت سوال است که چرا تو را آلوسیاه میخوانم وقتی فقط یک هستهی کوچک هستی و خبری از آن گوشتهیِ برشتهیِ ترششیرینِ دور و برت نیست، باید بگویم، دارم هندوانه زیر بغلت میگذارم مگر کمتر خراش نثار آن مریِ بیچارهِ من کنی و سر راه، دو سه تا پیغام هم به این و آن برسانی. آلوسیاهِ {ادامه...}
نویسنده: admin
تمام داستان از وقتی شروع شد که ما عادت کردیم که از میان تمام خواستنیها، آخر سر به یک چیزی در آن میان، عادت کنیم. آن اوایل، به دوغ پناه میبردیم. بعد فهمیدیم، چه تفاوتی است میان دوغ و یک ورق دیازپام وقتی قرار است سر کلاسهایمان خوب خوب بخوابیم و به لالاییِ نازِ اساتید معززمان گوش دهیم. کم کم دوزاریمان افتاد که این خوابهای پیدرپی، کم کم از ما {ادامه...}
(1) آنموقعها که بچهتر از فرم بچگیِ امروزم بودم، چیزی اگر چشمم را میگرفت، بیدرنگ به یادداشت کوتاهی روی دیوار اتاق تبدیل میشد. بعدها با فروپاشی آرمانهای آن اتاق و تبدیل شدنش به یک انباریِ نمور و بعد هم، نابودیِ کاملش، مجبور شدم تمام یادداشتها را جمع کنم. خیلیها، سرنوشتی بهتر از سطلِ زباله، نصیبشان نشد. اما بعضیها، برایم مهمتر از آن بودند که از خیرشان بگذرم. در بین تمام {ادامه...}
برای من، همیشه، نوشتن از بهترین لحظات زندگی، سختترین کار دنیا بوده است. چرا که هیچ واژهای، توانِ به تصویر کشیدنِ عمق زیبایی، لذت و عشق نهفته در این لحظات را ندارد: alireza hashemazar · من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت از در درآمدی و من از خود به در شدمگفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوستصاحب خبر {ادامه...}
alireza hashemazar · رازِ آتش! لبانتبه ظرافتِ شعرشهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکندکه جاندارِ غارنشین از آن سود میجویدتا به صورتِ انسان درآید. و گونههایتبا دو شیارِ مورّب،که غرورِ تو را هدایت میکنند وسرنوشتِ مراکه شب را تحمل کردهامبیآنکه به انتظارِ صبحمسلح بوده باشم،و بکارتی سربلند رااز روسبیخانههای دادوستدسربهمُهر بازآوردهام. هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم! □ و چشمانت رازِ آتش {ادامه...}
نامه شمارهی بیست و دو: به محمد، رفیقِ گرمابه و گلستانم. کتیجان، سلام به موهای قشنگت؛ از کجای قصه شروع کنم؟ از روز اول مدرسه که اصلا یادم نیست یا کلاس پنجم و آن لجبازیهای بچگانه سر یک امتحانِ ریاضی کذایی؟ از دوم راهنمایی و کشیدهی آب نکشیدهی نمازخانهی آزمایش یا فوتبال، فوتبال و باز هم فوتبال؟ از چه بگویم، رفیقِ شفیقِ بدترین روزهایِ زندگی، بهترین روزهایِ زندگی و خلاصه، {ادامه...}
تو راآنقدر میسرایمتا محو شودهر چه واژه و من استو تنهاتو بمانی وخورشید و نور!(+) آسمان از تو سخن میگوید و خورشید، تلولوِ طلایی رنگِ گیسوانِ تو را به دامن زمینِ دلانگیز، میسپارد؛ صبحگاهان، نسیم، شمیم نگاهت را به هر پرستویِ عاشق ارزانی میدارد و چکاوک، در اوج تمنا، نامت را سر هر کویِ و برزن، به نغمه میخواند. خواب، بهانهای است برای دوباره بوییدنت و خیال، دنیایی برای در {ادامه...}
خیال میکنم باید چیزی بنویسم. باید بگذارم کلمات راه خودشان را از چشمانِ خوابالودم به این کاغذهای کهنه پیدا کنند. باید کوتاه بیایم. جنگی در کار نیست. هر چه هست، هر چه بود، هر چه خواهد بود، نسیمی دلنشین است در پهندشتِ خداوندی. باید بگذرم، از تمامِ کتابفروشیهای شهر. این چیزها در هیچکتابی پیدا نمیشوند. یک حسِ نابِ خوابِ بعدِ از غذا در پنجشنبهترین جمعهی سال. «باد نامِ کسانِ مرا {ادامه...}
چند خط زیر، بخشی از کامنتی بود که امروز خواندم و ادامه، جوابِ من به آن که خیال کردم بهتر است به شکل پستی کامل، منتشر شود: مسئله من همین تنهایی. این تنهایی که، علیرضا، این تنهایی همیشه با انسان بوده و هست و خواهد بود و جزوی از وجود ماست بعضی وقتها زیادی رخ نشون میده و حس بدی به ادم میده. تنهایی- نه همونی که توگفتی- اینکه تو {ادامه...}
پیشنوشت:اخیرا، بیشتر، نامه مینویسم. برای هرکسی که خیال کنم هنوز آنقدرها حال و حوصله دارد که چند خطی بخواند. بعضیها لطف میکنند و جواب میدهند و بعضیها بیتفاوت از کنار حرفها میگذرند. بعضی نامهها، سرنوشتشان، آن سطل زبالهی باسابقهی ویندوز است و الباقی هم باید حالا حالاها در آبنمک خیس بخورند تا گیرندههایشان، خواندن و نوشتن یاد بگیرند. نامه شمارهی بیست و یک: نخستین نامه به طاهای عزیز پسرخالهی عزیزم؛ {ادامه...}