همیشه معتقد بودم، هیچ انسانی، تصادفی، در مسیر زندگی ما قرار نگرفته است. هیچ انسانی، بر حسب اتفاق، دوستِ ما یا دوستِ دوستِ ما نشده است. در هر اتفاقی، چیزی است که انتظار ما را میکشد. هر آدمی، داستانی است منتظر خواندهشدن و هر رویداد، درختی تنومند در مسیر زندگی که سالیان سال است، انتظار آمدن ما را میکشد. در این بین، بعضیها، پررنگتر، به خاطر میمانند. گاهی به ناچار {ادامه...}
نویسنده: admin
قبلا و در مجالی کوتاه، داستان فیلم ندیدنهایم را تعریف کردهام. (+) حالا حس میکنم وقتی آدم خیلی فیلم نمیبیند، حتی ابلهانهترین چیزها هم به نظرش جذاب است. از طرفی فاقد سلیقه خواهد بود و به صرف شنیدن اوصاف یک فیلم از دوست یا منقدی، ترغیب میشود که فیلم را ببیند. خیال میکنم، خوبی این جور فیلم ندیدن، لااقل این باشد که در کنار داستان هر فیلم، قصهای برای تعریف {ادامه...}
Amir Chamani · رضا براهنی ـ که آفتاب بیاید، نیامد.mp3 نیامد،شتاب کردمکه آفتاب بیاید،نیامد.دویدم از پیِ دیوانهایکه گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش میریختکه آفتاب بیاید،نیامد.به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتمکه تا نوشته بخوانند،که آفتاب بیاید،نیامد.چو گرگ زوزه کشیدمچو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدمشبانه روز دریدمدریدمکه آفتاب بیاید،نیامد.چه عهدِ شومِ غریبی!زمانه صاحبِ سگ، من سگشچو راندم از درِ خانهز پشت بامِ وفاداریدرون خانه {ادامه...}
گفتمش:ـ «شیرینترین آواز چیست؟»چشم غمگینش بهرویم خیره ماند،قطرهقطره اشکش از مژگان چکید،لرزه افتادش به گیسوی بلند،زیر لب، غمناک خواند:ـ «نالۀ زنجیرها بر دست من!»گفتمش:ـ «آنگه که از هم بگسلند . . .»خندۀ تلخی به لب آورد و گفت:ـ «آرزویی دلکش است، اما دریغبختِ شورم ره برین امید بست!و آن طلایی زورق خورشید راصخرههای ساحل مغرب شکست! . . .»من بهخود لرزیدم از دردی که تلخدر دل من با دل او {ادامه...}
اخیرا، بیشتر گوش میدهم، بیشتر مینوازم و کمتر خودم را از دنیای موسیقیها و قطعاتِ دلنشینِ عالم جدا میکنم.شبها، قطعهای دلنشین برای چند گلِ زیبایام پخش میکنم و پابهپایشان به آن طرف پنجره و ستارههایی که در تاریکی شب، به نجوا با من از چیزها میگویند، خیره میشوم. و در این بین، شنیدنِ سکوت دلانگیزِ حیات، بیش از هرچیزی مرا مجذوب خود کرده است. سکوتی که غم هزاران عاشق، صدها {ادامه...}
خیال میکنم. دستانت را گرفتهام. عمر آشناییمان به ماه نمیکشد، اما جسور شدهام. خیال میکنم که دستانت را محکم در آغوش گرفتهام. تنت را به سینه چسباندهام و حرم نفسهایت را در گوش، زمزمه میکنم. جسور شدهام. عشق تو مرا جسور کرده است. عشق تو مرا به دیوانگی کشانده است. عشق تو، عزیزترینِم. حرف بزن آیدا، حرف بزن!من محتاج شنیدن حرفهای تو هستم… با من از عشقت، از قلبت، از {ادامه...}
اولین بار وقتی چشمم به این دنیا و آدمهایش باز شد، چیزی جز سفیدی و روشنایی نمیدیدیم. صداهای موهومی توی سرم میپیچید و بوسههای نامفهومی از سر عشق را روی گونههایم حس میکردم. خیال میکردم در بهشت متولد شدهام. آن هم با فرشتهی نگهبانِ دلنشینی که زمین خوردن و دوباره ایستادن را به من خواهد آموخت. دومین بار را به سختی به یاد میآورم. شش یا هفت ساله بودم که {ادامه...}
پیشنوشت:سفر هشت روزهی من به لار، آنقدر آکنده از اتفاقات ریز و درشت بود که دلم نمیآید هیچ کدام را به دست فراموشی بسپارم. سلسله نوشتههایِ «لارستان»، اما، تلاش مذبوحانهای است برای به تصویر کشیدن حجم زیبایی و لطافتی که این شهر و مردمانش را در برگرفته است. کوششی که به هیچ وجه، حق مطلب را ادا نخواهد کرد اما خاطراتم را در بستری قدرتمندتر از ذهن فراموشکار من، جاودانه خواهد کرد. پیشنوشت آخر:جملات در ذهنم مرور {ادامه...}
پیشنوشت:سفر هشت روزهی من به لار، آنقدر آکنده از اتفاقات ریز و درشت بود که دلم نمیآید هیچ کدام را به دست فراموشی بسپارم. سلسله نوشتههایِ «لارستان»، اما، تلاش مذبوحانهای است برای به تصویر کشیدن حجم زیبایی و لطافتی که این شهر و مردمانش را در برگرفته است. کوششی که به هیچ وجه، حق مطلب را ادا نخواهد کرد اما خاطراتم را در بستری قدرتمندتر از ذهن فراموشکار من، جاودانه خواهد کرد. از این یکی هرچه بگویم، {ادامه...}
پیشنوشت:سفر هشت روزهی من به لار، آنقدر آکنده از اتفاقات ریز و درشت بود که دلم نمیآید هیچ کدام را به دست فراموشی بسپارم. سلسله نوشتههایِ «لارستان»، اما، تلاش مذبوحانهای است برای به تصویر کشیدن حجم زیبایی و لطافتی که این شهر و مردمانش را در برگرفته است. کوششی که به هیچ وجه، حق مطلب را ادا نخواهد کرد اما خاطراتم را در بستری قدرتمندتر از ذهن فراموشکار من، جاودانه خواهد کرد. شاید در اولین برخورد با {ادامه...}