آرام است! درست مثل دفعهی پیش! آن روز که برای اولین بار دیدمش، پشت دخل مغازهاش ایستاده بود و داشت حساب و کتاب دخل و خرجش را میکرد! یک مرد تنها! فکر نمیکنم ازدواج کرده باشد یا حتی کسی در زندگیاش باشد! نه حلقهای به دست دارد، نه مدام سرش در موبایلش است و نه حتی، چشمانش برق میزند! قدی متوسط، صورتی کشیده، موهای پرپشت اما غالبا بهم ریخته با {ادامه...}
نویسنده: admin
چند روزی است که پایم را از خوابگاه بیرون نگذاشتهام! چند شب پیش، با احمد شام خوردم و حسابی از چیزهای مختلف تعریف کردیم و خندیدیم! فردا صبحش، زنگ زد و گفت گلو دردش بدتر شده و اندکی تب دارد! هنوز خبری از او نگرفتهام اما برایش آرزوی سلامتی دارم! همفلتیهایم قصد ترک محل ندارند و گفتهاند تا حقمان را ندهید پایمان را از این خرابشده بیرون نمیگذاریم! چند روز {ادامه...}
درست یادم نمیآید اولین بار که سعی کردم وصیتنامهای بنویسم، کی و کجا بود؟ شاید بعد از دیدن یک فیلم غمانگیز، یا از دست دادن عزیزی بوده باشد! اما احتمالا باید خیلی خیلی بچه بوده باشم! یادم است اولین دفتر خاطراتی که خریدم، دومین یا سومین خاطرهاش، یک وصیتنامه بلند و بالا بود که در آن، دوچرخهام را به کسی بخشیدهبودم! آن روزها، آن دوچرخه، تمام زندگی من بود! و {ادامه...}
وبسایت علی مولوی | Ali Molavi پینوشت: تو، آخرین بار، کی احساس خوشبختی کردی؟ {ادامه...}
سلام، خواستم اینبار، گفتگویهای بیسر و تهمان، شکل جدیدی به خودش بگیرد! خواستم، اینبار، خطاب به تو، در جمع همهی آنانی که من و تو را میشناسند، حرفهایی را بزنم، برای تو، برای زندگیات و به احترام نان و نمکی با هم خوردهایم! دوباره سلام، امیدوارم حالت خوب باشد رفیق! شاید اکنون که این حرفها را میخوانی، روی صندلی چند میلیون دلاریات لمیده باشی و به قسمت بعدی مافیا فکر {ادامه...}
دوباره، نگهبان دانشکده عوض شده است! و این یعنی شروع مصائبی تکراری! دوباره، هر روز صبح باید جواب پس بدهیم که به خداوندی خدا، ما همان دانشجویان همیشگی هستیم، تنها پیراهنمان عوض شده است، ریشمان را قدری کوتاه کردهایم یا گرفتگی صدایمان از سرما خوردنمان است! اما این چیزها، دیگر اذیتمان نمیکند! دیگر عادت کردهایم به جواب پس دادن به هرکسی! به هر کسی که اندکی قدرت دارد، یا به {ادامه...}
آخرین باری که پایم را برای تشییع کسی به دارالرحمه گذاشته بودم، به یازده سال پیش باز میگردد! آن موقعها، مادرم اجازه نمیداد سیاه بپوشم! خوب به یاد دارم که پیراهنی آبی آسمانی به تن داشتم با همان شلوار خاکستری و کفشهای همیشگی! گریه میکردم! این دومین و آخرین باری بود که در آن سال برای پدرم گریه کردم! یک بار دیگر چهرهاش را از لای کفن سفیدش دیدم و {ادامه...}
پینوشت نخست: خواستم راجع به تمام ساعتها بنویسم اما انگار کلمات، نیامده، در گلویم تبدیل به بغضی میشوند که زندگی را برایم تلخ میکند! پینوشت دوم: چقدر تلخ است که زمان، ذات آدمها را به بیرحمانهترین شکل ممکن برایمان رو میکند! پینوشت سوم: امروز با مادرم صحبت کردم؛ وقتی پرسید چه خبر؟ جواب دادم: یکی از همکلاسیهایم مُرد! به همین سادگی… پینوشت چهارم: چقدر صدای سایه، آرامشبخش است! پینوشت پنجم: {ادامه...}
امان نمیدهی ای سوزِ غم به سازِ دلم بیا که گریهٔ بیاختیار را مانی… – م. الف. سایه {ادامه...}