او را خیلی دوست دارم! معمولا وقتی یک را دوست دارم، نشانهاش این است که دائما روزهای بدون او را در ذهنم مرور میکنم؛ آن لحظهای که تلفنم زنگ میخورد و میگویند: تمام کرد! برای همین میگویم، او را خیلی دوست دارم! شاید پنجاه و هشت سال یا بیشتر، سن داشته باشد! یک بار تاریخ تولدش را پرسیدهام! اما آن را به خاطر نمیآورم! تنه میدانم زادهی فروردین ماه است! {ادامه...}
نویسنده: admin
چند هفته بیشتر تا پایان حضور همه روزهی من در دانشکده نمانده است! این را ساعت 4 صبح، وقتی از شدت مصرف کافئین، تمام ذهنم در تاریکی سیر میکرد، متوجه شدم! فقط چند هفته و بعد یک خداحافظی با شکوه با جایی که سه سال و نیم از بهترین روزهای عمرم را در آن گذراندم! داشتم به این فکر میکردم که باید با یادی خوش از اینجا بروم یا با {ادامه...}
پینوشت: لابهلای چرخ زدنهای دم صبح به این فیلم برخوردم! انگار این موقع از روز را برای چیزهای عجیب کنار گذاشته باشند! {ادامه...}
اینجا، دانشکدهی پزشکی است! جایی که یا آنقدر آن را دوست خواهی داشت که زندگیات را برای رسیدن به آن به معنای واقعی کلمه هدر خواهی داد و یا آنقدر از آن متنفر خواهی بود که باز هم زندگیات را در راه نرسیدن به آن، دور خواهی ریخت! اینجا ، دقیقا دانشکدهی پزشکی است! و اینان که میبینی، دانشجوهایش هستند! آدمهایی که از دید خودشان، زحمت کشیدهاند و اگر امروز {ادامه...}
پیشنوشت نخست: آنچه در ادامه خواهد آمد، صرفا به دلیل الزامی است که به آن پایبندم تا به قول رفیقی، این چشمه نوشتن خشک نشود! پیشنوشت دوم: بخشی از این حرفها نشئت گرفته از بدبینی ذاتی من است! کتابخانه خوارزمی را حتما میشناسید! یعنی اگر فرصت زندگی گردن در شیراز نصیبتان شده باشد، حتما گذرتان به آن میدان نمازی معروف و آن ملاصدرای زیبا با درختهای افرای چهل سالهاش افتاده {ادامه...}
سرمای سوزانی از لابهلای درزها، دو پای ازکارافتادهاش را منجمد میکند! صدای باد، توگویی خبر از اتفاقی ناگوار میدهد! تاریکی، از پشت پنجرهی خاکگرفتهی اتاق، به روزگار درهمش سرک میکشد و تنها ستارهی شبهای آغشته به ظلمتاش را کور میکند! پرتقالی که چند روز پیش در کنار میز سیاهش گذاشته بود، گندیده است! بوی تعفن، فضای مسموم ذهنش را پر کرده است! افکار، چونان راهزنانی، یک به یک خاطرات خوب {ادامه...}
خبرنگار بود! پیرمردی پنجاه و پنج ساله با قدی کوتاه، کمی چاق، کتی قهوهای و موهایی که تماما سفید شده بودند! انسانی خوش صحبت، با نگاهی متفاوت نسبت به دنیا؛ اصالتا سیرجانی، متولد خرمشهر، ساکن شیراز! چون همسرش شیرازی است! سردبیر بخش هنری خبرگزاری ایرنا؛ دنیا دیده و آدمی که ادعا میکند چهل سالی است که تئاتر ندیده است و این یکی را به اصرار یکی از همکارانش آمده است! {ادامه...}
اولین نفری بودم که به سالن انتظار رسیدم! سالن که نه؛ یک راهروی عریض با صندلیهایی بدتر از نیمکتهای پارک! تنها آدم حاضر، خانمی بود که بلیطها را چاپ میکرد! که البته بلیطم را هم اشتباه چاپ کرد و همین باعث شد جای خوبی در سالن گیرم نیاید! تمام آن نیم ساعتی را که منتظر نشسته بودم، به این فکر میکردم که اینجا، چه تفاوتی با آن لابی پر زرق {ادامه...}
نمیدانم ناگهان چه شد که درست وسط انجام آن همه کار عقب افتاده، یاد این آهنگ افتادم! پینوشت: اینجا در 539L، عادتی داریم که بیشتر از خیلی از چیزها دوستش دارم! آن هم اینکه موقع شام یا ناهار که شده باشد، غذایمان را همراه با یک موسیقی صرف میکنیم! وحید، خیلی به معین علاقه دارد و از هر نوع آهنگی که زبانش را نفهمد بیزار است! من بیشتر ترجیح میدهم {ادامه...}