گاهی یک شعرِ خوب، تمامِ حرفِ آدمِ است در این زندگیِ گلگون: من را نگاه کن که دلم شعلهور شودبگذار در من این هیجان بیشتر شود قلبم هنوز زیر غزل لرزههای توستبگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود من سعدیام اگر تو گلستان من شویمن مولوی سماع تو برپا اگر شود من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگرشیراز چشمهای تو پر شور و شر شود «ترسم که اشک در غم ما {ادامه...}
نویسنده: admin
بس که لبریزم از «تو»… میخواهم بدوم در میان صحراها، سر بکوبم به سنگ کوهستان، تن بکوبم به موج دریاها، من به پایان دگر نیندیشم! که همین دوست داشتن زیباست… «فروغ ف.» {ادامه...}
زیبایِ چشمنوازِ دنیایِ من، تــولــدتـــــــــــ مبــــــــــــارکـــ! در این پهندشتِ خداوندی، برایت بهترین روزهایِ خندیدن را آرزو میکنم! برایت، بهترینهایِ بهترینها را آرزو میکنم! برایت دلی، به بزرگی آفتاب، خندههایی به عمقِ مهتاب، عشقی به ژرفنایِ اقیانوس و عمری به جاودانگیِ درخت، آرزو میکنم! زیبایِ چشمنوازِ روزهایِ بیقراری، دوباره شــــــکـفـتنت، مبــــــــــارکـــــ! برایت، خــــودت را آرزو میکنم؛ عمـــــــــیـق، پر مــــــــــــهر و تمامنــــــــــاشــدنـــی! بیستـــــــُ و دومــِ دیمــــــاهــــِ هـــــــر ســـــــال {ادامه...}
همه می پرسند:چیست در زمزمه مبهم آب،چیست در همهمه دلکش برگ،چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند،که ترا می برداینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها،چیست در کوشش بی حاصل موج،چیست در خندهیِ جام،که تو چندین ساعت،مات و مبهوت به آن می نگری؛نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به این آبی آرام بلند،نه به این خلوت خاموش کبوترها،نه به این آتش سوزنده کهلغزیده به {ادامه...}
پیشنوشت:خیلی اتفاقی، “از چیزها.” تبدیل شده است به گزارشی از هفتههایی که بیمهابا، یکی پس از دیگری در گذارند. در این بین، شاید پرداختن به مشتی اتفاقات رخ داده، چیز بدی نباشد و در کنار آن، تعهدِ من به نوشتن نیز، بیشتر خواهد شد. (1) مثل همیشه، آخر هفتهها، آغشته به اخبارِ ضد و نقیض است. از مرگِ عزیزی که انتظارش را نمیکشیدیم تا روندِ نزولیِ مملکتمان به ناکجاآبادی که {ادامه...}
پیشنوشت:خیال نمیکنم نوشتن از چیزی که در ادامه خواهد آمد، اصلا ضرورتی داشته باشد. اما شاید، نوشتن، برای بخشی از جامعهای که اعتقاد راسخی به این حرفهای صد من یک غاز دارد، بد نباشد. حالا این که آیا همان بخش، اصلا اعتقادی به این خواندنها دارد، خودش جای بسی پرسش است. «خرج سفر اسپانیا را نداشتم، پیشنهاد بارسا را رد کردهام»! (+) این جمله، چشمم را گرفت! آن هم در {ادامه...}
(1) خیال میکنم دیگر موعدِ گرفتنِ آن گواهینامهیِ لعنتی رسیده باشد. البته که این بیتصدیقی در دنیایِ کرونایی، نه من و نه هیچ جنبندهیِ دیگری را از راندنِ این چهارچرخهایِ زباننفهم بازنداشته است، اما این سبک از راندن، چیزهایِ زیادی برای گفتن دارد. شاید این را، وقتی داری سرعتی را ورایِ هر دوربینِ نظارتی، آن هم در جادهای با آسفالتی به قدمتِ سنِ پدرِ پدربزرگت تجربه میکنی، خوبِ خوب لمس {ادامه...}
کرونا و بازهم کرونا! این تمامِ چیزی است که در چند وقت اخیر، توی تمامِ دنیا پیچیده است! درست چند روز پیش، داشتم به این فکر میکردم که این کرونایِ منحوس (به زعمِ آن استادِ دانشکدهمان)، چقدر زندگیمان را بههم ریخته است! شاید بهترین وصفش، آن یک جملهیِ عمیقِ همان مجریِ برنامههایِ جذابِ (!) شبکهیِ کودکِ صدا وسیمایِ دلانگیزمان (!) باشد: «کلمهی مسافرت، خیلی وقت است که از دایرهی واژگانمان {ادامه...}
نامهی شمارهی بیست و چهار: به آن مهدیِ اهلِ کاوار که بودنش، به از نبودنش است! سلام و دو صد سلام خدمتِ یارِ غارِ روزهایِ گمشده، مَش مهدیِ کاوارزاده از قضا، داستان از آن جایی شروع شد که من و تو، نمیدانم چی توی سرمان خورده بود که تصمیم گرفتیم طرحِ رفاقتی باهم بریزیم. و اصلا راستش را بخواهی، وجه تمایز این رفاقت، همین است. که نمیدانیم کی، چطور و {ادامه...}
از آخرین روزهایی که رنجِ تاولهایِ بزرگِ کفِ پاهایم را به جان میخریدم تا کالری کالری، انرژی صرفِ راههایِ همیشه آسفالتِ خیابانهایِ شهر کنم، زمانِ زیاد میگذرد. آن روزها، برایم وزن و چاقی و اینچیزها، هیچ اهمیتی نداشت. سلامتی، اهمیتی نداشت. میدویدم، میدویم و باز هم میدویدم، بیآنکه هدفی داشته باشم. آن موقعها، مهم، خودِ ذاتِ دویدن بود و توپی که گهگاه، مهمانِ پاهایم میشد. آن دویدنها، آن بیثمر دویدنها، {ادامه...}