پیشنوشت:سفر هشت روزهی من به لار، آنقدر آکنده از اتفاقات ریز و درشت بود که دلم نمیآید هیچ کدام را به دست فراموشی بسپارم. سلسله نوشتههایِ «لارستان»، اما، تلاش مذبوحانهای است برای به تصویر کشیدن حجم زیبایی و لطافتی که این شهر و مردمانش را در برگرفته است. کوششی که به هیچ وجه، حق مطلب را ادا نخواهد کرد اما خاطراتم را در بستری قدرتمندتر از ذهن فراموشکار من، جاودانه {ادامه...}
نویسنده: admin
لبخند، چیز نایابی است. نایاب که نه، تقریبا محال. محال از این جهت که دیگر مشکلات، امانمان را بریده، طاقتمان طاق شده و ترجیح میدهیم گوشهای بنشینیم و در خودمان مچاله شویم تا اینکه در جمع باشیم و با شوخیها و خندهها، پابهپای بقیه، زندگی را بگذرانیم. «او»، اما، از جنس دیگری است. طلایی نایاب در بحر غمها. آدمی دلخوش به اکسیژنی که هر دم مینوشد، غذایی که نوش جان {ادامه...}
کل شب را بیدار بودهام. گردنم درد میکند. صدایم به زحمت شنیده میشود. نفسم را در سینه حبس میکنم تا وز وز گوشهای خستهام نالهی خفه خوانندهی ناشناسی را بشنوند. با پاهای ورم کردهام، ریتم موسیقی را تکرار میکنم و در ذهن، به آشفتگیهایم میخندم. هر از چندگاهی، اتومبیلی بیقرار، میگذرد. سر و صدای کر کنندهی داسبولها، آزارم میدهد. اولین اتوبوس آمده است. این روزها دارند آسفالت را شخم میزنند {ادامه...}
وقتی دلتنگمبه تو میاندیشم؛ یاد تو مربعیست محو و لرزاندر زمینهی خاکستری روشن در این مربعها، من با بهم زدن پلکهایم، گذشته را نقاشی میکنم. بین من و تو، غبار و دیوار است. به سحر این مربعها، من از دیوارها میگذرم. در رسیدن به تو، تنها راه، گذشتن است.باید چراغ رنگ به دست بگیرم و در خاکستریهایم به دنبال تو بگردم.ای کاش، ای کاش میتوانستم یک قطره بیشتر با سرخ نقاشی کنم. خاکستری، خاکستری، خاکستری صبح، مِه، باران اَبر، نگاه، خاطره در من ترانهای نبود، تو خواندی در {ادامه...}
ساعت ده دقیقه مانده به هفت صبح است و هنوز چشم بر هم نگذاشتهام. به خودم قول دادم این فیلم را ببینم و بعد بخوابم. حالا، انگار چیزی در درونم مرا به نوشتن وادارد، کلمات ناخودآگاه جلویم رژه میروند. دلم نمیآید فیلمی که دیدهام را برای دیگران تعریف نکنم، به عالم و آدم معرفی نکنم و بعد در خواب غرق شوم. اولین بار، دو سال پیش، سی دقیقهی انتهایی فیلم {ادامه...}
این روزها که هوا قدری وحشیتر شده است و شبها از فرط عرق کردن و تولید الکتریستهی ساکن در نتیجهی چرخشهای سیصد و شصت درجهای ام در رختخواب، خواب بر چشمانم حرام میشود، به گوشهای از حیاط خانهی مادربزرگ پناه میبرم، بساط خواب را روی بارخواب قدیمی خانه پهن میکنم، بعد همانطور که دارم روی کمر شکسته از ششجایم دراز میکشم، حرفهای پزشک معالجم را به یاد میآورم که چیزی {ادامه...}
پیشنوشت: اولین باری که رسما پا در محیط دانشگاه گذاشتم، به مهرماه سال نود پنج باز میگردد. روز اول بود و من به دور از شور و اشتیاق خاصی (خدا بزند مرا اگر دروغ بگویم)، سعی میکردم محیط اطرافم را بشناسم، با حفاظت فیزیکی درب دانشکده ارتباط خوبی برقرار کنم، کتابخانهی دانشکده را ارزیابی کنم، موقعیت فروشگاه، بخش اداری و دوربینهای مداربسته دانشکده را بررسی کنم و در نهایت، به {ادامه...}
برای من و نسل من، خاطرات فوتبالی، در همین پانزده سال اخیر خلاصه میشوند. نه آنقدرها قدیمی که دوران طلایی برزیل با پلهی افسانهای را به یاد بیاوریم و نه آنقدر نو، که بلندپروازیمان، پاریس باشد با امپاپه و آن موهای نداشتهاش. ما نسلی بودیم که اسطورههایمان هنوز بازی میکنند هرچند هر روز، خبر خداحافظیشان را به انتظار نشستهایم. به شخصه، قدیمیترین خاطرهای که در ذهنم هنوز دستنخورده باقیمانده، آن {ادامه...}
مقدمه چند وقت پیش، دانیال، رادیودیو را به من معرفی کرد. رادیودیو، از آن پادکستهای به قول جواد، سانتیمانتالی است که ادبیات و موسیقی را در هم میآمیزد تا روحی تازه به زمان بخشد. آن معرفی همانا و اعتیاد من به این مجموعه همانا. اما بحث، وجود یا عدم وجود این مجموعه نیست؛ بلکه انتخابی است که رادیودیو را خاص میکند. رادیودیو تلاش میکند موسیقی و ادبیات یک منطقهی خاص {ادامه...}
شاید اولین پرسشی که بعد از مدتی نوشتن دربارهی موضوعی خاص که قرار نیست در انتها هیچ آوردهی مالی به همراه داشته باشد (مثل خاطرات روزانه یا راهنمایی دیگران) به ذهن برسد، این چرای بزرگ و بیجوابی است که خود نوشتن را به چالش میکشد. نوشتن، برای عدهای تبدیل به یک عادت اجتنابناپذیر میشود و گاهی فرد بدون اینکه حتی از کار روتین خود آگاه باشد، شروع به نوشتن میکند. {ادامه...}